تبليغاتX
پیچ و مهره ها هم عاشق می شوند!!

* از اونجایی که پیچ هم معلم حساب میشه تصمیم گرفتم براش کادو بخرم و خوشحالش کنم....یه روز که پیچ نبود نشستم و یه جعبه ی قلب درست کردم به این شکل....بعد داخلش یه جوارب و دوتا شکلات کاکائویی گذاشتم و گذاشتمش زیر تخت... پیچ تازه رسیده بود خونه....داشت تلویزیون تماشا میکرد که من به داداشم مسیج دادم که میتونی برای لپ تاپ پیچ یه کول پد بخری میخوام برای روز معلم بدم به پیچ و نمیخوام بفهمه....بعد رفتم توی آشپزخونه و چند دقیقه بعد امدم ببینم داداشم جواب داده یا نه....تا رفتم توی اینباکس دیدم دوتا مسیج دارم...یکی از داداشم و یکی از پیچ که کنار دستم نشسته بود...داداشم که اکی داده بود که میخره و فردا به دستم میرسونه...و پیچ هم مسیج داده بود که(دقیقا متن مسیج رو کپی میکنم) "به پاس قدردانی از زحمات و از خودگذشتگیات در زندگی مشترکمون، یک هدیه خیلی کوچیک برات گرفتم توی جیب جلوی کیفمه"...منو میگی اینقدر خوشحال شدم و با جیغ و داد رفتم سر کیفش و کادومو برداشتم!! اینقدر سورپرایز شدم که نگو....بیشتر به خاطر این سورپرایز شدم که من داشتم برنامه میچیندم اونو سورپرایز کنم ولی اون منو زودتر سورپرایز کرده بود!! کادویی که برام خریده بود یه روسری کادو پیچ بود...کلی بوسش کردم و ذوق کردم و هی دلم میخواست بهش بگم که میخواستم چیکار کنم ولی هی به خودم گفتم لوس میشه زودتر بهش بگم...باشه فردا....فردای اون روز از سرکار امدم و پیچ هم کلاس داشت....کیک درست کردم به این شکل(این قبل از اینه که بزارم توی فر...از بعدش عکس تنها نداشتم)...بعد رفتیم جشنی که پیچ به مناسبت روز معلم دعوت شده بود....شب که برگشتیم کادو ها رو گذاشتم بغل تخت همون سمتی که خودم میخوابم به این شکل....بعد شب بخیر یه باره جعبه ی قلب رو از بغل تخت برداشتم و گرفتم جلو پیچ....کلی ذوق کرد و تعجب کرد و منم براش توضیح دادم که جعبه رو خودم درست کردم! بعد دوباره خواستیم بخوابیم و شب بخیر گفتیم که دوباره از بغل تخت جعبه ی کول پد رو در آوردم....پیچ دیگه حسابی تعجب کرد چون اولا جعبه بزرگ بود و توی تاریکی دیده نمیشد که چی هست و دوما دیگه فکر میکرد کادو روز معلم همون جوراب و جعبه ی قلب بود...خلاصه برق رو روشن کرد و با دقت بیشتری کادو رو بررسی کرد و کلی تشکر کرد  و بعد خوابیدیم.

** وقتایی که از سرکار با پیچ میایم.... دم در من از ماشین پیاده میشم و میام بالا و پیچ هم ماشین رو پارک میکنه و  در رو میبنده بعد میاد بالا....تا رسیدم بالا چشمم افتاد به یه رنگارنگ که روی اپن گذاشته بودم صبح...یه کم شربت آلبالو برای خودم ریختم و یه گاز از رنگارنگ زدم! بعد داشتم دکمه های مانتومو باز میکردم و منتظر بودم پیچ هم بیاد بالا....و در نهایت عشق اینو برای پیچ گذاشتم! پیچ که از در امد بهش گفتم برات روی اپن جایزه گذاشتم...( راستش این شربت آلبالو یه مشکل فنی داره....اگه بخوای رنگ مناسب داشته باشه بینهایت شیرین میشه...برای همین ما به اندازه ای میریزیم که خیلی شیرین نشه و قابل خوردن باشه ولی با این مقدار خوشرنگ نمیشه)

*** گفته بودم که شرکت ما یه شرکت بین المللیه؟ چند روز پیش عکس اسکایپمو عوض کردم و یه عکس دونفره از خودم و پیچ رو گذاشتم...بعد یکی از این "طرف" های  اون ور آبی بهم پیغام داد که دوست پسرته؟! منم گفتم هه هه نه شوهرمه! اون بنده خدا هم کلی معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید منظوری نداشتم و کلی آرزوی خوب کرد برامون....بعد که از اون پرسیدم که ازدواج کردی؟ گفت آره 11 سال پیش و 8 سال پیش هم جدا شدم! راستش من هنگ موندم! خیلی شرایط بدی بود و اصلا نمیدونستم باید چی بگم اونم به زبان انگلیسی....با توجه به اینکه به نظرم خوشحال هم بود! و فقط به گفتن اوه ساری اکتفا کردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:20  توسط مهره  | 

* آشپزخونه رو تمیز کردم.....گاز رو دستمال کشیدم…..آب توی قابلمه وقتی جوش امد برنج ها رو ریختم توش...دستامو خشک کردم...پیچ داشت تلویزیون تماشا میکرد....بهش گفتم پیچ جان من میرم دستشویی و اگه تا 10 دقیقه دیگه نیومدم بیرون برنج رو آبکش کن! تا جمله ام تموم شد پیچ زد زیر خنده و بلند بلند خندید...منم از خنده ی اون خندم گرفت و هاج و واج نگاش میکردم ...وسط خنده هاش هم هی میگفت 10 دقیقــــــــــــــــــه چه خبره مهره؟؟!! من که تازه فهمیدم چرا اینقدر میخنده گفتم خنــــگ!! دستشویی که نمیخوام برم!! میخوام برم دستشویی رو بشورم...بعد نوبت من بود که غش غش بخندم و برم...

 ** همه میگن بهار فصلیه که آدم خوش خواب میشه....خودمم تا سال های قبل همین جوری بودم! ولی امسال یه جور دیگه شدم...انگار دوپینگ کردم....صبح ها تا ساعت زنگ میزنه بیدار میشم و حداقل مثه زمستون نیستم که هی توی دلم غر بزنم و هی بخزم زیر پتو....الان پر از انرژی مثبت هستم....مثلا صبح ها دوست دارم از در خونه تا دم در شرکت بدووم و هی بپرم و دستمو به همه ی شاخه های درخت ها بزنم....طول روز هم اصلا خوابم نمیگیره...البته قبلا هم نمیخوابیدم ولی گاهی میشد که سرکار خوابم میگرفت....تازه تا میرسم خونه...سریع میرم توی آشپزخونه و بساط غذا رو درست میکنم....بعدم از روی برنامه ی پاکیزگیم خونه رو تمیز میکنم! (با خودتون نگید برو بابا فکر کردیم چه برنامه ای چیدی؟! من از اول گفتم اصلا چیز خاصی نیست فقط به کارها ترتیب دادم که نخوام یه روزه همه ی کارها رو بکنم)

*** از شرکت به صورت خمیده میام خونه...پیچ کنار شومینه برام لونه درست میکنه و با اینکه خودش گرمشه شومینه رو زیاد میکنه بعدم  منم توی لونه رو به تلویزیون غش میکنم...پیچ هم میره و برام سوپ درست میکنه...با اینکه زیاد نتونستم بخورم ولی طمعش خوب بود....این ها رو نوشتم که یادم بمونه گاهی برای تسکین درد ها نیاز به مسکن نیست...همین که ببینی یه نفر بدون هیچ مقیاس و تجربه ای از میزان درد تو حداقل برات یه پتو میاره و انتظار نداره تو بری توی آشپزخونه خودش به اندازه ی همه ی دنیا می ارزه...

**** از صبح خبر داشتم که مامانم رفته دکتر برای لیزر چشماش...بعد از ظهر پیچ که امد رفتیم بیرون توی راه بهش گفتم که امروز مامان رفت چشماش رو لیزر کرد...پیچ هم گفت کاش زودتر میگفتی که میرفتیم دیدنشون! منم گفتم حالا فردا که تعطیله میتونیم بریم....صحبتمون تموم شد و رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه....تا پیچ ماشین رو پارک کنه من امدم بالا و لباس هامو عوض کردم و داشتم لباس ها رو توی کمد میذاشتم که پیچ امد بالا...کیفش رو گذاشت و رفت کنار تلفن و شماره گرفت...من با تعجب داشتم فکر میکردم که به کی زنگ میزنه هنوز تازه رسیده بالا و لباساشو حتی عوض نکرده؟ صدای پیچ رو شنیدم که میگفت سلام...خوبید؟؟ مهره گفت امروز چشماتون رو لیزر کردین؟! لبخند زدم و از اتاق امدم بیرون...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:17  توسط مهره  | 

* گاهی آرامش میتونه یه بعد از ظهر باشه که من و پیچ وسط خونه میشینیم و بعد بساط بازیمون و خوراکی های خوشمزه و کیک بی دلیل و کاپوچینوی خونگی بر پا میشه ....و هی بازی میکنیم و غش غش میخندیم و هی خوراکی میخوریم و منتظر میشیم سریال جم تی وی شروع بشه و بعد کنار هم لم میدیم و تماشا میکنیم...

** دیدین بعضی ها توی حرف هاشون یه چیزی میگن ولی توی عمل جور دیگه رفتار میکنن؟! من و پیچ هم طبق مشاهدات عینی خودم اینجوری شدیم توی یه مورد....مثلا هر کی به ما در مورد آوردن بچه چیزی میگه ما میگیم نـــــــــــــه بابا چه خبره؟... ما اصلا بچه نمیخوایم!!.... نه حالا حالا ها بچه نمیخوایم!!.... ما تازه یه سال و نیمه که خونه ی خودمونیم!.... نه بابا اصلا..... همه ی این حرف ها رو با کلی هیجان میگیم طوری که طرف با خودش میگه مثلا تا 3-4 سال دیگه حرفش زده نمیشه....بعد چند روز پیش به طور ناگهانی چشمم میافته به پیکچر گوگل تاک خودم...این....و پیکچر گوگل تاک پیچ.... این!! و اون وقته که میفهمم گاهی بعضی چیزها ذاتیه! یه حس ذاتی....خدایشش دوتایشون خوردنی نیستند؟!

*** پازل هزار تیکمو از خونه ی مامانم اینا آوردم خونه ی خودمون و بساطشو روی میز ناهارخوری به پا میکنم! اینجوری...آخر شب ها وقتی پیچ میشینه پای لپ تابش و روی پروژه هاش کارمیکنه و یا درس میخونه...منم میشینم پای پازلم...بعد تلویزیونو هم خاموش میکنیم و گاهی من با خودمم زمزمه میکنم و شعر میخونم و پازلمو درست میکنم...حالا الان میدونم که لازم نیست باهم حرف بزنیم و لذت ببریم...گاهی میشه توی سکوت هر کدوم کار خودمونو انجام بدیم و خوش باشیم!

**** بهار امده  خونه ی ما...و حتی توی سه تا گلدون خونه ی ما به چشم میاد... این و این و این از نمای دیگه..اینقدر گلهای سه تاییشون رو دوست داریم که خدا میدونه و هی بهشون انرژی مثبت میدیم...توی برنامه ی هفتگی ای که برای کارهای خونه نوشتم  و به در یخچال زدم ....پنج شنبه ها روز مراقبت از این سه تا گلدونه....قرار شده هر پنج شنبه به گلها عشق و انرژی مثبت بدیم و بهشون بگیم که ما مراقبشون هستیم و با پنبه برگ هاشون رو تمیز کنیم....(راستی این همون کاکتوسیه که توی نقشه ی گنج برای پیچ خریدم)...خانوم هایی که اینجا رو میخونن و شاغل هستند میدونن چقدر سخته که هم سر کار بری هم خونه رو همیشه تمیز نگه داری...منم از روزی که خونه تکونی کردم تصمیم گرفتم نزارم خونه کثیف بشه که بخوام یه روزه اون همه کار رو انجام بدم! برای همین یه برنامه برای خودم نوشتم که هر روز یه کار رو انجام بدم که خونه همیشه تمیز بمونه و خسته ام نشم....تا الان که خدارو شکر موفق بودم و به نظرم برنامه ی پاکیزگیم خیلی خوبه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:19  توسط مهره  | 

*قبل از عید یکی از همکارها یه تعداد سر رسید آورد شرکت و به همه داد...منم مال خودمو آوردمش خونه و روی جلدش یه استیک نوت چسبوندم  و روش نوشتم سالگرد عروسیمون توی سال 91 اینجوری و بعد توی صفحه ی سالگرد عروسیمون یعنی 10 مهر 91 یه کادوی خصوصی گذاشتم  برای پیچ و سر رسید رو کادو کردم به این شکل...پیچ توی لونه رو به شومینه خوابیده بود...رفتم بیدارش کردم و کادو رو دادم بهش..توی خواب و بیداری کلی تشکر کرد ولی طفلکی بعدش سر درد شد چون از خواب بیدارش کرده بودم.

** گاهی من از تمام چیزهایی که برای بقیه عادی و شاید مسخره باشه به ذوق میام....مثلا وقتی این ها رو میذاره توی جیبش و ناگهانی در میاره و یا وقتی توی خرید هایی که کرده ته پلاستیک یه باره چشمم به این (با اینکه هنوز اون قبلی ها تموم نشده) می افته و یا میریم خرید و پیچ میره توی یه مغازه و وقتی میاد بیرون میبینم یکی از این ها توی دستشه اینقدر ذوق میکنم که خدا میدونه....بعد از اسمبل کردن نتیجه این شد....اگه شما فهمیدید این چیه ما هم فهمیدیم!!! نمیدونم پیچ هم از این جور سورپرایز های کوچولو من  یه همین اندازه خوشحال میشه یا نه...مثلا وقتی یه باره اینو از جیبم در آوردم و گفتم مثه اینکه این ماییم...

*** این هم سفره ی هفت سین ما...لحظه ی سال تحویل خیلی حس عجیبی بود...یه حس خاص داشتیم....قرآن رو جلومون باز کرده بودیم و دست های همو از روی میز گرفته بودیم و دعاهایی بود که پیچ میکرد و من آمین میگفتم.....خیلی حال عجیبی بود و قابل گفتن نیست....بعد از تحویل سال هم تنها چیزی که بینهایت مزه داد آغوش پیچ و هق هق من بود...

**** بچه ها متاسفانه مامان یکی از دوستایی که اینجا رو میخونه تومور مغزی دارند....میشه خواهش کنم یه ثانیه تمرکز کنید و دعای مثبت کنید همه ی مریض ها مخصوصا مامان این دوست گلمون زودتر خوب بشند؟ ممنون از دل های پاک و مهربونی بی اندازتون...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 23:16  توسط مهره  | 

پارسال عید  6 ماه بود که رفته بودیم خونه ی خودمون و همه چی تمیز بود و نیازی به خونه تکونی نداشت...ولی امسال!! الان خونه حسابی برق میزنه...و من خیلی خوشحالم...الان آماده ی پذیرایی از مهمون هستیم!!هه هه...

ما توی یه هفته ی آخر سال 90 به معنای کلمه همه ی کارهامون رو دقیقه ی 90 انجام دادیم...از خونه تکونی بگیر تا آرایشگاه رفتن من و چیدن سفره ی هفت سین که عکسش رو به زودی میزارم (و همین الان ساعت ۱ نیمه شب تموم شد)و گذاشتن یه پست توی وبلاگ!!

امسال اسکار صبور ترین و مهربون ترین و پایه ترین مرد دنیا به پیچ تعلق میگیره به خاطر تحمل 4 ساعت انتظار توی ماشین(از ساعت 10 تا 2 پشت در آرایشگاه) اونم امروز...برای اینکه من ابروهامو اصلاح کنم! همون جا با خودم عهد بستم دیگه هیچ کاری رو برای دقیقه ی 90 نذارم!

و اما امسال به رسم تمام سالهای وبلاگ نویسی....مینویسم....سال 90 هم گذشت...با همه ی اتفاق های خوب(قابل شمارش نبودن) و اتفاق های بدش(از دست دادن دایی جوونم و پدربزرگ مهربونم) گذشت....سال 90 از نظر اقتصادی برای من و پیچ عالی و پر از برکت بود و چند تا گام بزرگ رو برداشتیم...که به خاطر داشتن تک تکشون خدا رو هزار بار شکر میکنیم.... امسال هم برنامه ریزی میکنیم برای تک تک 365 روز آینده که بخندیم و شاد باشیم......که حتی یه ثانیه رو هم از دست ندیم....با همه ی وجودم دعا میکنم سال 91 پر از معجزه...عشق...سلامتی....لبخند....آرامش...پول باشه برای هممون.... امیدوارم سال نو به لبخنـــــدی برای همه مبارک بشه....

* یه دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ممنون از همه ی کسایی که بازی پست قبل رو انجام دادند...امیدوارم خدا توی سال جدید هزار برابر بهشون خیر و برکت و عشق بده...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:55  توسط مهره  | 

داور : خداوند محک

کمک داور : وجدان خودتون

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

 تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

 

 

نکته : هر کس در بازی عضو شد به اینجا => من اطلاع بده که یه آماری داشته باشیم

آمار پرواز کنندگان تا این لحظه ! 

*سایتشون فکر کنم الان مشکل داره و اینترنتی نمیشه عضو شد ولی من اگه عمری باقی بود حتما فردا تماس میگیرم عضو میشم و به معجزه گر خبر میدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:11  توسط مهره  | 

پارسال این موقع ها هیجان ماه عسل شماره یک هردومون رو گرفته بود! و چقدر هم خوب بود....راستش اون زمان هنوز عشق آپلود کردن و عکس گذاشتن نبودم...برای همین چند روز پیش که داشتم فولدر عکس ها رو نگاه میکردم دلم خواست خاطراتمون رو با شما شیر و البته اینجا هم ثبت کنم!! ولی مشکل این بود که  توی بیشتر عکس ها من و پیچ هستیم و برای همین با کمبود عکس رو به رو شدم....این هم قصه ی ماه عسل شماره ی یک

از لحظه ای که توی هواپیما نشستم یه کم استرس گرفتم و عصبی شده بودم و برای آرامشم هی با خودم تکرار میکردم....."هواپیمای ترک//یش ای/رلاین خیلی بهتر و امن تره."... روی آب های ترکیه  بعد دیدن این صحنه اینقدر پر از احساس خوب و مثبت شدیم  که به تنها چیزی که فکر نکردیم همین استرس بود!
از فرودگاه آتا//ترک تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل...توی راه هم از کنار دریا رد شدیم و از توی ماشین تونستم عکس بگیرم...
اینجا و اینجا...استانب//ول فروم جایی بود که من و پیچ خودمون رو خفه کردیم و کلی از اینجا خرید کردیم.... و توی اون تایم همه ی قیمت ها شامل ایندریم (تخفف به زبان ترکی) بود که به پول ایران بسیار خوب تموم میشد!

اینجا میدون تک//سیم بود که یه میدون خیلی معروف بود توی استانب//ول....و اطراف میدون گل فروشی بود اینجوری...یعنی من عاشق گل هاشون شدم به معنای کلمه....از بس زنده بودند....ولی از اونجایی که میخواستیم بریم خرید بعدش نشد گل بخریم...

یه چیز دیگه که خیلی توجهمون رو جلب کرد شیرینی فروشی های اونجا بود....مدل کیک هاشون خیلی به نظرم جالب امد....اینجا و اینجا رو ببینید! آدم یه جورایی دلش میخواست برای خودش تولد بگیره.... و این هم باقلوای معروف ترکی یه بار بعد نهار هوس کردیم و خریدیم که خیلی خوشمزه بود ولی بی نهایت شیرین بود!

بهترین قسمت سفرمون هم همین طور که قبلا" گفتم جزیره ی بیو//ک آد//ا بود....من به معنای کلمه عاشق این جزیره ی بدون ماشین و آروم شدم....ما با مترو امدیم تا اسکله امی/نو/نوم (اگه اسمشو اشتباه نکرده باشم) و از اونجا بلیط گرفتیم برای جزیره اینو بگم که کشتی برگشتنمون خیلی قشنگ تر و بهتر و بزگ تر از کشتی رفتنمون بود....موقع رفتن کشتی از این مدل اتوبوسی ها بود....

من و پیچ رفتیم جلو عرشه کشتی وایسادیم و هی ادای جک و رز رو در آوردیم و هی جلف بازی کردیم و هی خندیدیم ولی بعد که رومونو برگردوندیم دیدم اِ اِ اِ اِ پشت سرمون کاپیتان و دستیاراش توی اتاق شیشیه ای نشستند و ما رو می دیدند....یه چیزی که توی کل سفر  به نظرم جالب بود این بود که کسی به کسی کار نداشت و خیره نمیشد....و اینکه هر زمان که اراده میکردم میتونستم پیچ رو ببوسم توی خیابون و آدم های اطرافم انگار که این طبیعی ترین کار دنیاست بدون نگاه کردن از کنارمون رد میشدند....یه شب داشتیم میحرفیدیم و هی میخندیدیم که نمیدونم چی شد و و من رفتم سمت پیچ و گونشو بوس کردم و بعد دوباره راه افتادیم و یه عالمه خرید کردیم....رفتیم توی این فروشگاه و غرق اجناسش بودیم که یه باره رو به روی پیچ قرار گرفتم و خودم شوکه شدم!!! یه رد رژ قرمز روی گونه ی پیچ بود....کشیدمش جلوی آینه و پیچ هم هنگ موند گفت واااااااااااااای این از کی اینجوریه مهره؟؟؟ بعد کلی فکر کردیم و یادمون امد که 3-4 ساعت پیش توی پیاده رو ....و ما با همون قیافه ها خرید کرده بودیم...کباب ترکی خورده بودیم...!! و بعد کلی خندیدیم...

 این هم از لحظه ورود به جزیره که صاحب یه شیرینی فروشی برای مرغ های ماهی خوار یه شیرینی شبیه بامیه مینداخت و اینا سرش دعوا میکردند و میومدن میخوردنداینجوری و اینجوری! این جزیره واقعا قشنگ بود و یه معماری جالب داشت...این و این

همون جا پشیمون شدیم که کاش چند شب اینجا هتل میگرفتیم...و بعد با پیچ تصور کردیم اگه اینجا زندگی میکردیم و هردومون پیر بودیم بعد از ظهر ها بعد خوردن قهوه بعد از ظهرمون میرفتیم بیرون و سگمون رو میبردیم پیاده روی و دستای همو میگرفتیم!! اینقدر این رویا برامون شیرین بود که نگو!

از اینجا دوچرخه ی دو نفره کرایه کردیم و کلی توی جزیره دور زدیم...متاسفانه توی عکس های دوچرخه هردومون هستیم و نشد که بزارم....پیچ جلو بود و من عقب....حس خیلی خیلی محشری بود.....یه بارم من جلو نشستم و پیچ عقب ولی اینقدر مار پیچ رفتیم که ترجیح دادم همون عقب باشم.

شب چهارشنبه سوری رفتیم کنار دریا و بعضی ایرانی ها آتیش روشن کرده بودند....شب عید هم سفره ی هفت سین چیدیم  و تا لحظه ی تحویل سال  بیدار بودیم!اینم عکس هفت سین سال 90...(قران جیبی...ساعت...سیم کارت...سنجاق...سبزه...سوییچ...سکه....سیم)

موقع برگشتن توی فرودگاه از اینجا بدون اینکه پیچ بفهمه براش یه جاسویچی اف خریدم و توی هواپیما بهش دادم که کلی خوشحال شد!

برای خوندن قصه ی ماه عسل شماره یک و نیم اینجا و ماه عسل شماره دو اینجا کلیک کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 17:57  توسط مهره  | 

من فقط دنبال بهونه ام...این بار بهونه ام ولنتاین بود! که البته چند روز بعد از تاریخ ولنتاین واقعی بود:

پیچ نبود و من تنها بودم شروع کردم به دیزاین خونه برای ولنتاین...چادر مسافرتی رو چند روز قبل ازمامانم اینا گرفته بودم و تنهایی و به سختی اینجوری وسط اتاق بازش کردم....و بادکنک ها رو باد کردم و کاغذی که توی شرکت پرینت گرفته بودم رو هم از زیر تخت آوردم (زیر تخت قاییمش کرده بودم که پیچ زودتر از موعود نبینه)  توی چادر گل و شمع و یه کادو گذاشتم  اینجوری واینجوری و اینجوری(کاغذ کادو رنگ بک گرانده برای همین باید دقت کنید تا کادو رو ببنید) بعدم مسیر ورود پیچ از در خونه تا نزدیک چادر رو شمع روشن کردم اینجوری و شام هم سوسیس و سیب زمینی و فلفل دلمه ای رو توی فویل پیچیدم و گذاشتم توی شومینه!! که کبابی بشه اینجوری و (این آرزویی بود که از خیلی وقت پیش ها داشتم که خداییش خیلی خوشمزه هم شده بود مخصوصا اینکه به سیب زمینی کره زده بودم...) بعد منتظر شدم تا پیچ بیاد و مطمئن بودم کلی ذوق میکنه! وقتی پیچ امد کلی به به و چه چه کرد و رفت توی چادر و گفت واو برای من کادو خریدی؟ ولی من با عرض شرمندگی کادوت رو فردا میدم! خلاصه من داشتم توی آشپزخونه سالاد درست میکردم که پیچ گیر داد بیا بریم توی چادر تا من کادومو باز کنم...منم هی میگفتم باشه حالا موقع شام اونم هی اصرار که نه الان بیا...خلاصه سالاد ها رو به حال خودشون ول کردم و رفتیم توی چادر تا چشمم داخل چادر افتاد شکه شدم! یه عالمه کادو توی چادر بود...از اونجایی که رنگ کاغذ کادو پیچ هم همرنگ بگ گراند بود صحنه بیرون بازسازی شد اینجوری...خلاصه کلی خوشحال شدم...کادو پیچ یه افتر شیو و بادکنک و نامه و گل بود و کادو های من هم این ها بود + این ساعت که کادوی اصلی بود و من از لحظه ی اول عاشقش شدم....بعد از اهدای جوایز ولنتاین! نوبت به شام رسید که این بود و خیلی خوب شده بود و استرس من برای نپختن سیب زمینی ها تموم شد....و بعد هم سفره رو توی چادر انداختیم اینجوری و شام خوردیم. بعد از شام هم تصمیم داشتیم به مناسبت ولنتاین فیلم تایتانیک رو ببینیم که هر چی توی هارد اکسترنال گشتیم پیداش نکردیم و برای همین برای بار هزارم فیلم نوت بوک عزیزم رو دیدیم اینجوری و من هی گریه گردم و نهایتا" با دماغ قرمز خوابیدم!

یه چیزی جالب این بود که پیچ گفت مهره رفتم توی لوازم آرایشی گفتم رژ صورتی میخوام...خانومه هم یه ردیف از این جا تا اونجا (ردیف طول و دراز) نشونم داد و گفت اینا همه صورتیه! میگه منم نمیدونستم کدومو بردارم و گیج شده بودم و بالاخره یکیشو انتخاب کردم! حالا همه ی این توضیحات رو داشته باشید و من قبل از شنیدن توضیحات پیچ وقتی در رژ رو باز کردم گفتم وایییییییییی پیچ مرسی من اصلا رژ بنفش نداشتم!! هه هه...خلاصه پرونده ی ولنتاین 90 ما هم اینجوری به پایان رسید....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 18:18  توسط مهره  | 

*این روزها ذائقمون تغییر کرده....ذائقه ی غذایی و هله هوله ایمون تغییر کرده....مثلا قبلنا عاشق این مدل غذاها بودیم (ته دیگ سیب زمینی کاکائویی!! که میخواستم با فتوشاپ درستش کنم ولی بعد پشیمون شدم...هه هه.. گفتم چه کاریه؟! برای همه پیش میاد گاهی...درضمن کوزه ی آبمون رو ببینید...اینقدر دوستش دارم که خدا میدونه) ولی تازگی ها عاشق این مدل غذا ها شدیم(مواد تشکیل دهنده: کلم بروکلی...هویج...سیب زمینی...قارچ....آنیون رینگ....میگو...ماکارونی شکلی با سس مایونز و آبلیمو) و این هم چند شب بعد دوباره با تغییرات مختصر(مواد تشکیل دهنده: گل کلم....هویج....سیب زمینی....قارچ...آنیون رینگ....فلفل دلمه....میگو....ماکارونی شکلی با سس مایونز و آبلیمو) این تغییر ذائقه به نفع من شده چون درست کردنش خیلی راحت تر و آسون تره مخصوصا برای شام...و از بین هله هوله ها هم اینو که شریکی باهم میخوریم بیشتر دوست داریم مخصوصا" پشت فرمون که من یه قاشق خودم میخورم و یه قاشق به پیچ میدم!

** دیروز کنار شومینه نشسته بودم و پای لپ تاپ بودم بالش و پتومون هم دورمون بود که هر وقت خواستیم بریم توی لونه....هی پیچ گیر داده بود بیا بالشتت رو بردار منم سرم توی لپ تاپ بود و هی توجه نمیکردم وبا حواس پرت هی میگفتم نیمخوامش الان! یه باره پیچ بالشت رو برداشت خودش و گفت مهره خانوم زیرش مثه اینکه جایزه بود!! منو میگی اینقدر خندم گرفت وقتی اینو دیدم...به یه ساعت نرسیده بود که این شکلی شد...

*** راستش من از چند روز قبل تولد دچار توهم سورپرایز شدن شده بودم! و هر حرکت بی معنی رو حتی! میذاشتم به پای پیش زمینه های سورپرایز شدن.... ساعت 3 پیچ امد خونه و تصمیم گرفتیم بخوابیم یه کوچولو...رو به تلویزیون دراز کشیده بودیم...تا داشت خوابم میبرد حس کردم پیچ بلند شد... از گوشه ی چشم نگاش کردم و دیدم رفت توی آشپزخونه...هیچی نگفتم و دوباره خوابیدم...خوابیدم و یه باره با صدای قیژ قیژ کندن چسب نواری از خواب پریدم!! خندم گرفت و خودمو زدم به خواب....از یه چشم نگاه کردم پیچ اون ور اتاق رو زمین نشسته بود و یه چیزی جلوش بود و هی چسب میکند...نمیدیدم جلوش چیه....ولی هی صدای چسب میومد...و من قند توی دلم آب میشد که عجب کادوی بزرگی رو داره بسته بندی و چسب کاری میکنه!! هی میخواسم سرمو بلند کنم و ببینم ولی گفتم ولش کن حتما" میخواد سورپرایزم کنه....بعد با خودم فکر کردم آخی طفلی خسته و کوفته از سرکار امده نشسته پای کادو کردن کادوی تولد من!!! و بعد با خودم فکر کردم عجب خنگیه این پیچ!! امده جلوی من نشسته نمیگه من از خواب بیدار شم و دستش رو بشه!!! میدونی وقتی توهم میزنی همه چی الکی جور در میاد....گفتم آخی الکی پیشم خوابید تا من خوابم ببره تا بعد اون بلند شه و بره سراغ نقشه...ولی تنها یه نکته عجیب امد برام که هی صدای چسب میومد ولی صدای کاغذ کادویی به گوش نمیرسید!! با همین فکر ها و با یه شیرینی خاصی دوباره خوابیدم!! وقتی بیدار شدم...دیدم پیچ کنارم خوابه...یه کم دور و برمون رو نگاه کردم ولی کادویی به اون عظمت ندیدم! بلند شدم و با دقت بیشتری نگاه کردم که ناگهان همه ی شیرین های دنیا که توی دلم بود بی مزه شد!! روی زمین جایی که پیچ نشسته بود...لپ تاپش و چسب کنار هم بودن....با یه کم دقت دیدم بـــــــــله صدای چسب برای چسبوندن لب های  کاور ضد خش روی در لپ تاپ پیج بود...هه هه...خلاصه آخرش این و این و این شد کادوی تولد من واین هم عکس یادگاری دو تا از بچه های ما (خرس اولین کادوی تولدی بود که من به پیچ داده بودم)

**** چند شب بعد از تولد  تازه رسیده بودیم خونه و من رفته بودم دستشویی....دست و صورتمو شستم و تا در رو باز کردم که بیام بیرون پیچ رو دیدم که خرگوش صورتی مذکور رو روی صندلی جلو در دستشویی گذاشته و همه ی شمع کوچیک های تزیینی رو هم روشن کرده و دورش گذاشته...شمع ها رو باهم فوت کردیم...جالب بود! بعد با خودم فکر کردم هه هه نقشه های پیچ هم از دستشویی رفتن من شروع میشه!

*****هه هه! بعد گذاشتن جواب ها ی پست قبل پیچ گفت مهره توی یکی از جواب ها نوشتی توی دوران دوستی به پیچ دروغ گفتم! دروغت چی بود؟؟ منم خندیدم و گفتم یادم نمیاد!! گفت اتفاقا" اینجا نوشتی دقیقا" یادم میاد! خلاصه آقا هرچی ما خودمون رو زدیم به اون راه ول نمیکرد و میگفت بگو حالا که تموم شده....خلاصه چند تا از دورغ های مورد نظر رو گفتم و غش غش خندیدیم....گفت عجب ساده ای بودم من!! هه هه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 18:14  توسط مهره  | 

فاصله خوشی و ناخوشی و خنده و گریه شاید کمتر از ۱ ثانیه است...

موقعی که پست پایین رو گذاشتم خوشحال بودم که نتایج اعلام شده و الان که رفتیم نتایج رو دیدم دارم گریه میکنم...هق هقی که حتی با آغوش پیچ هم تموم نمیشه...اولویت ۵۷۹ یعنی ۱۰ سال دیگه...یعنی یار ما رو نپسندید...یعنی میخوام پول ها رو برداریم و انصراف بدیم....۱۰ سال دیگه!! یعنی خدا...

اضافه شد: یه سری از دوستان پیشنهاد عمره ی زوج های جوان رو دادن...با کلی هیجان و امید رفتیم سرچ کردیم و با این عبارت رو به رو شدیم: "محدوده تاریخ وقوع عقد رسمی ودائمی برای مشمولین فقط کلیه ازدواج های ثبت شده در 6 ماهه دوم سال 1389 و 6 ماهه اول سال 1390 می باشد."

ما زوج پیر حساب میشیم...چون تاریخ عقدمون تیر ۸۹ است!! مطمئنم داری دست و پا زدن و تلاش بیهودمون رو میبینی خدا و مطمئنم داری لبخند میزنی...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 22:58  توسط مهره